اعتراف میکنم...(۱)
فکر کنم اگر از اول ماجرا شروع کنم بهتر باشد همه چیز از یک بیکاری مفرط شروع شد وقتی که بیشتر هم سن و سال های من مشغول کار کردن برای رفع نیازهای خود و خانواده شان بودند من به خاطر اینکه خانواده ام از نظر مادی من رو کاملا بی نیاز می کرد ساعتهای بیکاری زیادی داشتم. فکر کردم که چطور می تونم این وقت های اضافی را پر کرد تو روزنامه اسم چند تا کتاب و نویسنده دیدم که جالب و عجیب غریب بودند اول ازهمه از اسم های گنده گنده شروع کردم.نیچه ،هگل ،مارکس،مونتسکیو و... چند نفر دیگر و این اواخر هم فوکو و سارتر و برژینسکی.بعد سراغ معنی کلمات تازه رفتم سوسیالیزم و مارکسیسم و اگزیستانسیالیم ... بعد از این که از همه چیزهایی که به نظرم مهم می امد کمی یاد گرفتم تصمیم گرفتم برای خودم یک لقب جدید انتخاب کنم بهترین چیزی که به نظرم رسید " روشنفکر " بود.
بعد متوجه شدم یکی از کارهای آدمهای مثل من این است که ایراد بگیرند.چون خودم مشکل مهمی نداشتم یا اگر داشتم آن را حس نمی کردم پس دنبال مشکل گشتم سراغ روزنامه ها رفتمو شروع گردم به گلایه کردن از همه چیز و همه کس . چرا بعضی ها آنطور که من دوست دارم فکر نمی کنند؟؟ چرا این دیوار کج است؟ چرا آدم های معمولی به جای دنبال نون دویدن کتاب نمی خوانند که فرهنگشان بالا برود؟ و خیلی سوالهای دیگر
برای همین که من به مردم مثل یک گله گوسفند نگاه می کنم که چوپان آنها من هستم ( اما بدبختی اینجاست که من چوپان خوبی نیستم) اما چون من نمی توانم عیبی داشته باشم پس عیب از گله است و عیب گرفتن از مردم بیشتر می شود. همیشه کسانی که مثل من وقت ندارند کتاب بخوانند و مجبور بودند برای زنده ماندن (نه چیزی بیشتر) کار کنند را احمق می دانم. البته میدونم مشکل آنها چیست اما خوب این به من ربطی ندارد.
ادامه دارد.....
