تبليغاتX
پینوکیو

پینوکیو

من گم شده ام!!!

....

فعلا خداحافظ

شاید وقتی دیگر

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 16:19  توسط پینوکیو  | 

مارسل( تکراری )

 

 

بیقراری انسان مدرن ناشی از تسلیم جامعه فناور کنونی به وسوسه انکار واقعیت هر آنچه که قابل تملک وضبط و مهار نیست.  وقتی که حکم می شود که ادمی همان است که می کند و قدر و قیمتش مساوی است با کارش    معنای وجودی از دست رفته است،  ما خود ودیگران را دستگاه هایی میبینیم تو به تو ومتشکل از کارکردهای زیستی روانی و اجتماعی که بایکدیگر ارتباط متقابل دارند، احساس کرامت و قدر و قیمت ما مبتنی شده است به کارکردهای که در جامعه داریم ، نه بر آگاهی بر اینکه صرف بودن قداستی ذاتی دارد.خطر اصلی این نگرش فناورانه در این است که این وسوسه را در آدمی قوت می بخشد که خود را یگانه معنا بخش و ارزش آفرین عرصه وجود بیانگارد.

 

 

 

 


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 11:22  توسط پینوکیو  | 

یادم تو را فراموش

ganji

ganji

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 16:0  توسط پینوکیو  | 

اعتراف میکنم...(2)

البته همیشه مردم احمق نیستند تا زمانی که مردم درست(یعنی مثل من ) فکر کنند همگی فرهیخته و آزاد اندیش و ترقی خواه هستند اما وای به حالشون اگر بخواهند تصمیمی بگیرند که با نظرات من مخالف باشد آن وقت  مشتی احمق بدون فکر و مبتلا به روزمرگی هستند که باید گوششان را گرفت و به راه درست آوردشان.در این موارد حتی من این حق را برا یخودم قائل می شوم که آنها را از حقوقی که برای هر انسانی لازم می دانم محروم کنم.

گاهی اوقات خودم هم شک می کنم که چه چیزی در من این حق را ایجاد می کند که بتوانم در همه مسائل صاحب نظر باشم و از همه کس و همه چیز ایراد بگیرم اما خوب چاره ای نیست بالاخره روشنفکری این مشکلات را به همراه دارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 12:5  توسط پینوکیو  | 

سفر به دیگر سو

 وه چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منم                   کی ببینم مرا چنان که منم
 گفتی اسرار در میان آور                        کو میان اندر این میان که منم
 کی شود این روان من ساکن                 این چنین ساکن روان که منم
 این جهان و آن جهان مرا مطلب               کاین دو گم شد در آن جهان که منم

nazeri

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 16:23  توسط پینوکیو  | 

اعتراف میکنم...(۱)

فکر کنم اگر از اول ماجرا شروع کنم بهتر باشد همه چیز از یک بیکاری مفرط شروع شد وقتی که بیشتر هم سن و سال های من مشغول کار کردن برای  رفع نیازهای خود و خانواده شان بودند من به خاطر اینکه خانواده ام از نظر مادی من رو کاملا بی نیاز می کرد ساعتهای بیکاری زیادی داشتم. فکر کردم که چطور می تونم این وقت های اضافی را پر کرد تو روزنامه اسم چند تا کتاب و نویسنده دیدم که  جالب و عجیب غریب بودند اول ازهمه از اسم های گنده گنده شروع کردم.نیچه ،هگل ،مارکس،مونتسکیو و... چند نفر دیگر و این اواخر هم فوکو و سارتر و برژینسکی.بعد سراغ معنی کلمات تازه رفتم سوسیالیزم و مارکسیسم و اگزیستانسیالیم ... بعد از این که از همه چیزهایی که به نظرم مهم می امد کمی یاد گرفتم تصمیم گرفتم برای خودم یک لقب جدید انتخاب کنم بهترین چیزی که به نظرم رسید " روشنفکر " بود.

بعد متوجه شدم یکی از کارهای آدمهای مثل من این است که ایراد بگیرند.چون خودم مشکل مهمی نداشتم یا اگر داشتم آن را حس نمی کردم  پس دنبال مشکل گشتم سراغ روزنامه ها رفتمو شروع گردم به گلایه کردن از همه چیز و همه کس . چرا بعضی ها آنطور که من دوست دارم فکر نمی کنند؟؟ چرا این دیوار کج است؟ چرا آدم های معمولی به جای دنبال نون دویدن کتاب نمی خوانند که فرهنگشان بالا برود؟ و خیلی سوالهای دیگر

برای همین که من به مردم مثل یک گله گوسفند نگاه می کنم که چوپان آنها من هستم ( اما بدبختی اینجاست که من چوپان خوبی نیستم) اما چون من نمی توانم عیبی داشته باشم پس عیب از گله است و عیب گرفتن از مردم بیشتر می شود. همیشه  کسانی که مثل من وقت ندارند کتاب بخوانند و مجبور بودند برای زنده ماندن (نه چیزی بیشتر) کار کنند را احمق می دانم. البته میدونم مشکل آنها چیست اما خوب این به من ربطی ندارد.

                                                         ادامه دارد.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 19:31  توسط پینوکیو  | 

...

ای لولی بربط زن تو مست تری یا من

ای پیش تو چون مستی افسون من افسانه

...................

بی حوصلگی به مقدار فراوان

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 11:22  توسط پینوکیو  | 

چه کسی بود صدا زد: سهراب!


sohrab....

و نپرسیم كجاییم
بو كنیم اطلسی تازه بیمارستان را
و نپرسیم كه فواره اقبال كجاست
و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است
و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی چه شبی داشته اند
پشت سرنیست فضایی زنده
پشت سر مرغ نمی خواند
پشت سر باد نمی آید
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است
پشت سر روی همه فرفره ها خاك نشسته است
پشت سر خستگی تاریخ است
پشت سر خاطره ی موج به ساحل صدف سرد سكون ....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 11:12  توسط پینوکیو  | 

من...

در مورد همه چیز خودخواه هستم اما وقتی نوبت به آدم شدن می رسد از دیگران شروع می کنم
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 15:45  توسط پینوکیو  | 

بامداد

آه از که سخن می گویم:

ما بی چرا زندگانیم

آنان به چرا مرگ خویش آگاهانند..

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 14:17  توسط پینوکیو  | 

بادکنک!!

در دنیای وبلاگ نویسی فارسی کسانی هستند که به نقد جامعه و حکومت می پردازند این مسئله  که هنوز کسانی  برایشان اهمیت دارد که در چه نوع جامعه و حکومتی زندگی می کنند  روی مثبت قضیه است . اما در مورد این انتقادات چند نکته است که به نظر پینوکیو بایدیادآوری شود:

  1. در ایران اکثر حرکتهای سیاسی با این تفکر شکل گرفته است که وضعیت جامعه نامطلوب تشخیص داده می شد و تلاش میشد که نظام حکومتی تغیر کند اما به این مسئله کمتر توجه میشد که پس از این حکومت چه چیزی را جایگزین آن خواهیم کردو حرکت های سیاسی بیشتر سلبی بوده تا ایجابی.
  2. بهر حال عده ای در ایران بر این باور هستند که حکومت فعلی آن قدر غرق در فساد است که باید تغییر کند اما نکته ای در این میان وجود دارد این است که هیچ حکومت فاسدی در طول تاریخ با شنیدن حرف های بر حق مخالفانش از قدرت کناره گیری نکرده است و  هیچگاه قدرت مندان و مدعیان قدرت برای تعیین اینکه کدام بر حق است در دادگاه شرکت نمی کنند و منتظر نمی مانند که دادگاه بین انها حکمیت کند.هر تغییری  احتیاج به پرداخت هزینه از جانب کسانی دارد که خواهان اصلاحات هستند. نمی توان هیچ حکومتی را بدون هزینه از طرف اصلاح طلبان اصلاح کرد.حال این حرکتهای اصلاحی آرام وبدون خشونت باشند مانند هند و آفرقای جنوبی یا با خون ریزی باشند مانند کوبا و الجزایر و ایران.
  3. چیزی به نام انقلاب روشنفکری وجود ندارد (البته  باید نام آن را انقلاب اینترنتی گذاشت) اگر حکومتی فاسد است و لازم است دچار دگرگونی شود باید نیروی مردم کوچه وبازار بعنوان مهمترین نیروی انقلاب به شمار آید . اما مردم تنها برای چیزهایی حاضر به پرداخت هزینه هستند که احساس کنند برای زندگی شان الزامی است مثل عقاید دینی یا برای مقابله با فقر مطلق یا تبعیض نژادی. تا زمانی که مردم احساس نیاز نکنند دست به حرکت نمی زنند. نمی توان برای مردمی که گرسنه هستند از  آزادی بیان حرف زد و از آنها توقع داشت که برای آزادی بیان انقلاب کنند .آزادی بیان (البته این کلمه خیلی مشکوک است ) برای گوشهای اجتماع لازم است اما با آزادی شکم هیچ گرسنه ای سیر نمی شود.
  4. منتقدین سعی بر این دارند که انحراف جامعه را از مسیری که به زعم خود راه رسیدن جامعه به آرمان شهر است را نشان دهند و آرمانشهر ذهن خود را به عنوان بهترین نمونه جامعه معرفی کنند. اما سوالی که وجود دارد این است اگر روزی این آرمانشهر به واقعیت تبدیل شد آیا  آن منتقد شهروند ایده آلی برای  آرمانشهر است؟؟؟آیا توانسته خود را به عنوان شهروند ایده آل آرمان شهر خود پرورش دهد. یا باید سوال را به گونه ای دیگر طرح کرد : اجتماع آدم ها را می سازد یا آدم ها اجتماع را؟؟

................................................................................

"" چرا هیچ بادکنکی حاضر نیست یک سوزن به خودش بزند یک جوالدوز به دیگران""

                                                                                         پرویز شاپور

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 11:17  توسط پینوکیو  | 

استخوان بودنم درد می کند...

poverty
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 19:48  توسط پینوکیو  | 

...

دوست دارم چشمانم را ببندم و تمام خطوط قرمزی را که برای خودم گذاشته بودم زیر پا بگذارم وبا صدای بلند فریاد بزنم :  احمق !!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 13:47  توسط پینوکیو  | 

سقراط

 

"" اینک زمان رفتن است
 هر یک از ما به راهی می رود
من به سوی مرگ
و شما به سوی زندگی
 کدام یک بهتر است ؟
  تنها خدا میداند ""

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1384ساعت 22:37  توسط پینوکیو  |