وقتی نظرات را دیدم فهمیدم که هنوز کسانی هستند که پینوکیو را فراموش نکرده باشند
من اینجا هستم
من هنوز می نویسم
من هنوز زنده ام
اگر کسی من را از دور یا حتی نزدیک ببیند حس میکند من چیزی کم ندارم اما من..
....ادامه دارد...

بیقراری انسان مدرن ناشی از تسلیم جامعه فناور کنونی به وسوسه انکار واقعیت هر آنچه که قابل تملک وضبط و مهار نیست. وقتی که حکم می شود که ادمی همان است که می کند و قدر و قیمتش مساوی است با کارش معنای وجودی از دست رفته است، ما خود ودیگران را دستگاه هایی میبینیم تو به تو ومتشکل از کارکردهای زیستی روانی و اجتماعی که بایکدیگر ارتباط متقابل دارند، احساس کرامت و قدر و قیمت ما مبتنی شده است به کارکردهای که در جامعه داریم ، نه بر آگاهی بر اینکه صرف بودن قداستی ذاتی دارد.خطر اصلی این نگرش فناورانه در این است که این وسوسه را در آدمی قوت می بخشد که خود را یگانه معنا بخش و ارزش آفرین عرصه وجود بیانگارد.
گاهی اوقات خودم هم شک می کنم که چه چیزی در من این حق را ایجاد می کند که بتوانم در همه مسائل صاحب نظر باشم و از همه کس و همه چیز ایراد بگیرم اما خوب چاره ای نیست بالاخره روشنفکری این مشکلات را به همراه دارد.
گفتی اسرار در میان آور کو میان اندر این میان که منم
کی شود این روان من ساکن این چنین ساکن روان که منم
این جهان و آن جهان مرا مطلب کاین دو گم شد در آن جهان که منم

فکر کنم اگر از اول ماجرا شروع کنم بهتر باشد همه چیز از یک بیکاری مفرط شروع شد وقتی که بیشتر هم سن و سال های من مشغول کار کردن برای رفع نیازهای خود و خانواده شان بودند من به خاطر اینکه خانواده ام از نظر مادی من رو کاملا بی نیاز می کرد ساعتهای بیکاری زیادی داشتم. فکر کردم که چطور می تونم این وقت های اضافی را پر کرد تو روزنامه اسم چند تا کتاب و نویسنده دیدم که جالب و عجیب غریب بودند اول ازهمه از اسم های گنده گنده شروع کردم.نیچه ،هگل ،مارکس،مونتسکیو و... چند نفر دیگر و این اواخر هم فوکو و سارتر و برژینسکی.بعد سراغ معنی کلمات تازه رفتم سوسیالیزم و مارکسیسم و اگزیستانسیالیم ... بعد از این که از همه چیزهایی که به نظرم مهم می امد کمی یاد گرفتم تصمیم گرفتم برای خودم یک لقب جدید انتخاب کنم بهترین چیزی که به نظرم رسید " روشنفکر " بود.
بعد متوجه شدم یکی از کارهای آدمهای مثل من این است که ایراد بگیرند.چون خودم مشکل مهمی نداشتم یا اگر داشتم آن را حس نمی کردم پس دنبال مشکل گشتم سراغ روزنامه ها رفتمو شروع گردم به گلایه کردن از همه چیز و همه کس . چرا بعضی ها آنطور که من دوست دارم فکر نمی کنند؟؟ چرا این دیوار کج است؟ چرا آدم های معمولی به جای دنبال نون دویدن کتاب نمی خوانند که فرهنگشان بالا برود؟ و خیلی سوالهای دیگر
برای همین که من به مردم مثل یک گله گوسفند نگاه می کنم که چوپان آنها من هستم ( اما بدبختی اینجاست که من چوپان خوبی نیستم) اما چون من نمی توانم عیبی داشته باشم پس عیب از گله است و عیب گرفتن از مردم بیشتر می شود. همیشه کسانی که مثل من وقت ندارند کتاب بخوانند و مجبور بودند برای زنده ماندن (نه چیزی بیشتر) کار کنند را احمق می دانم. البته میدونم مشکل آنها چیست اما خوب این به من ربطی ندارد.
ادامه دارد.....
ای پیش تو چون مستی افسون من افسانه
...................
بی حوصلگی به مقدار فراوان
