تبليغاتX
پینوکیو

پینوکیو

من گم شده ام!!!

  بعد از چهار ماه که به وبلاگ سر میزنی میبینی که حتی کلمه عبور را هم فراموش کرده ای

وقتی نظرات را دیدم فهمیدم که هنوز کسانی هستند که پینوکیو را فراموش نکرده باشند 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 10:5  توسط پینوکیو  | 

همه جا ساکت شده است نگار تا فریاد نزنم کسی پاسخ نخواهد داد

من اینجا هستم

من هنوز می نویسم

من  هنوز زنده ام

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 19:8  توسط پینوکیو  | 

همیشه  تغییر مکان و موقعیت این نوید را برایم داشته که میتوانم خود را تازه کنم دیگر بدیها و زشتیهای گذشته را نخواهم داشت اما زمان که می گذشت میدیدم من همان انسان همیشگی هستم با همان خصوصیات قبلی ...

اگر کسی من را از دور یا حتی نزدیک ببیند حس میکند من چیزی کم ندارم  اما من..

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 19:52  توسط پینوکیو  | 

بعد زمانی رسید که نوشتن آن مشکلات فراموش شده را به خاطرم آورد چیظهایی که لازم بود یکبار برای همیشه در مورد آنها تصمیم بگیرم و تکلیف خود را مشخص کنم و از این سرگردانی خارج شوم....
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 10:20  توسط پینوکیو  | 

دلیل اولیه ام این بود که چیزی مرا وادار به فکر کردن کند مجبورم کند تا نسبت به اتفاقات اطرافم حساس باشم بعد دلایل یکی یکی بیشتر می شدند مثل دوستان جدید که فکر می کردم آنها هم احساس سقوط می کنند و به هر شاخه سستی آویزان می شوند...

                                                                                ....ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 14:18  توسط پینوکیو  | 

فعلا خداحافظ

شاید وقتی دیگر

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 16:19  توسط پینوکیو  | 

 

 

بیقراری انسان مدرن ناشی از تسلیم جامعه فناور کنونی به وسوسه انکار واقعیت هر آنچه که قابل تملک وضبط و مهار نیست.  وقتی که حکم می شود که ادمی همان است که می کند و قدر و قیمتش مساوی است با کارش    معنای وجودی از دست رفته است،  ما خود ودیگران را دستگاه هایی میبینیم تو به تو ومتشکل از کارکردهای زیستی روانی و اجتماعی که بایکدیگر ارتباط متقابل دارند، احساس کرامت و قدر و قیمت ما مبتنی شده است به کارکردهای که در جامعه داریم ، نه بر آگاهی بر اینکه صرف بودن قداستی ذاتی دارد.خطر اصلی این نگرش فناورانه در این است که این وسوسه را در آدمی قوت می بخشد که خود را یگانه معنا بخش و ارزش آفرین عرصه وجود بیانگارد.

 

 

 

 


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 11:22  توسط پینوکیو  | 

ganji

ganji

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 16:0  توسط پینوکیو  | 

البته همیشه مردم احمق نیستند تا زمانی که مردم درست(یعنی مثل من ) فکر کنند همگی فرهیخته و آزاد اندیش و ترقی خواه هستند اما وای به حالشون اگر بخواهند تصمیمی بگیرند که با نظرات من مخالف باشد آن وقت  مشتی احمق بدون فکر و مبتلا به روزمرگی هستند که باید گوششان را گرفت و به راه درست آوردشان.در این موارد حتی من این حق را برا یخودم قائل می شوم که آنها را از حقوقی که برای هر انسانی لازم می دانم محروم کنم.

گاهی اوقات خودم هم شک می کنم که چه چیزی در من این حق را ایجاد می کند که بتوانم در همه مسائل صاحب نظر باشم و از همه کس و همه چیز ایراد بگیرم اما خوب چاره ای نیست بالاخره روشنفکری این مشکلات را به همراه دارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 12:5  توسط پینوکیو  | 

 وه چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منم                   کی ببینم مرا چنان که منم
 گفتی اسرار در میان آور                        کو میان اندر این میان که منم
 کی شود این روان من ساکن                 این چنین ساکن روان که منم
 این جهان و آن جهان مرا مطلب               کاین دو گم شد در آن جهان که منم

nazeri

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 16:23  توسط پینوکیو  | 

فکر کنم اگر از اول ماجرا شروع کنم بهتر باشد همه چیز از یک بیکاری مفرط شروع شد وقتی که بیشتر هم سن و سال های من مشغول کار کردن برای  رفع نیازهای خود و خانواده شان بودند من به خاطر اینکه خانواده ام از نظر مادی من رو کاملا بی نیاز می کرد ساعتهای بیکاری زیادی داشتم. فکر کردم که چطور می تونم این وقت های اضافی را پر کرد تو روزنامه اسم چند تا کتاب و نویسنده دیدم که  جالب و عجیب غریب بودند اول ازهمه از اسم های گنده گنده شروع کردم.نیچه ،هگل ،مارکس،مونتسکیو و... چند نفر دیگر و این اواخر هم فوکو و سارتر و برژینسکی.بعد سراغ معنی کلمات تازه رفتم سوسیالیزم و مارکسیسم و اگزیستانسیالیم ... بعد از این که از همه چیزهایی که به نظرم مهم می امد کمی یاد گرفتم تصمیم گرفتم برای خودم یک لقب جدید انتخاب کنم بهترین چیزی که به نظرم رسید " روشنفکر " بود.

بعد متوجه شدم یکی از کارهای آدمهای مثل من این است که ایراد بگیرند.چون خودم مشکل مهمی نداشتم یا اگر داشتم آن را حس نمی کردم  پس دنبال مشکل گشتم سراغ روزنامه ها رفتمو شروع گردم به گلایه کردن از همه چیز و همه کس . چرا بعضی ها آنطور که من دوست دارم فکر نمی کنند؟؟ چرا این دیوار کج است؟ چرا آدم های معمولی به جای دنبال نون دویدن کتاب نمی خوانند که فرهنگشان بالا برود؟ و خیلی سوالهای دیگر

برای همین که من به مردم مثل یک گله گوسفند نگاه می کنم که چوپان آنها من هستم ( اما بدبختی اینجاست که من چوپان خوبی نیستم) اما چون من نمی توانم عیبی داشته باشم پس عیب از گله است و عیب گرفتن از مردم بیشتر می شود. همیشه  کسانی که مثل من وقت ندارند کتاب بخوانند و مجبور بودند برای زنده ماندن (نه چیزی بیشتر) کار کنند را احمق می دانم. البته میدونم مشکل آنها چیست اما خوب این به من ربطی ندارد.

                                                         ادامه دارد.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 19:31  توسط پینوکیو  | 

ای لولی بربط زن تو مست تری یا من

ای پیش تو چون مستی افسون من افسانه

...................

بی حوصلگی به مقدار فراوان

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 11:22  توسط پینوکیو  |